اريكسون رشد شخصيت را به هشت مرحله رواني اجتماعي[1] تقسيم كرد نوجواني را سنين بين 12 تا 18 سالگي مي‌داند كه وحدت هويت در برابر سردرگمي‌نقش «بحران هويت» ناميده مي‌شود. در اين زمان خود انگاره‌مان را مي‌سازيم يعني، هماهنگي عقايدمان در مورد خودمان و آنچه ديگران دربارة ما فكر مي‌كنند. به صورت ايده‌آل، اين فرايند به تصويري هماهنگ و سازگار مي‌انجامد.

نوجواني، دوره اي از رشد، همراه با تغييرات برجسته مي‌باشد كه شامل عبور شخص از مرحله طفوليت به بزرگسالي است. و طيف سني 20-11 سال را در برمي‌گيرد. در طي اين دوره، تغييرات فيزيكي، روان شناختي و اجتماعي صورت مي‌گيرد. مشخصه نوجواني، بلوغ است. بلوغ يك فرآيند و تغيير فيزيكي است كه با نوجواني كه يك فرآيند و تغيير روان شناختي است، متفاوت مي‌باشد. در شرايط مطلوب، اين دو فرآيند هم زمان روي مي‌دهند ولي وقتي كه بلوغ و نوجواني هم زمان روي ندهد، (كه اغلب چنين است) نوجوان ناچار است با اين عدم توازن كه خود يك استرس اضافي است، مدارا كند. (

رشد شخصيتي و شناختي نوجوان به صورت تغييرات در نحوه تفكر، به صورت انتزاعي، مفهومي‌و آينده‌نگر شدن مي‌باشد و بسياري از نوجوانان در اين دوره خلاقيت قابل ملاحظه‌اي از خود نشان مي‌دهند. نوجوان تدريجاً ارزش‌هاي گوناگوني را از منابع متفاوت، وارد نظام اعتقادي خود مي‌كند و اين نظام اعتقادي براي تطابق با واقعيت‌هاي زندگي جديد بايد انعطاف پذيري، تغيير و تكامل داشته باشد. وقتي نوجوان احساس استقلال مي‌كند و خانواده اين پختگي و باليدگي در حال ظهور نوجوان را تشويق و حمايت مي‌كند، او براي اين سوالات (من كيستم، به كجا مي‌روم؟) پاسخي در خود مي‌يابد. تكليف عمده نوجوانان در اين دوره كسب نوعي احساس اطمينان از خويشتن است. (

به عقيده اريكسون توصيف خود و ارزيابي خويشتن يكي از اشتغالات ذهني فرد در دوره نوجواني است. گر چه توصيف و ارزيابي خود در تمام سنها وجود دارد اما در دورة نوجواني اهميت ويژه‌اي مي‌يابد. شدت تغييرات و تحولات دوره بلوغ به حدي است كه گاه شكافي در مفهوم از خود (خودپنداري[3]) فرد ايجاد مي‌كند. به طوري كه ممكن است حس احترام به خود نوجوان و يا عزت نفس وي دستخوش تغيير گردد. البته در نوجوانان كم سال تر، به خصوص شك به خود و احساس ناخرسندي، منبع فشار مي‌گردد. مطالعات سيمونز[4] و روزنبرگ[5] دربارة نوجوانان دختر 12 ساله كه به طور همزمان تغييرات جسماني و اجتماعي، مانند رفتن به مدرسه جديد، را تجربه مي‌كردند مشخص ساخت كه آنان داراي كمترين مقدار اعتماد به نفس بوده‌اند مطالعه ديگري نيز توسط جاكيش[6] صورت گرفته كه نشان مي‌دهند پسران كلاس هفتم كه تازه به بلوغ رسيده بودند نسبت به ديگران عزت نفس كمتري داشتند. البته به تدريج از ميزان شك به خود با افزايش سن كاسته شده و نوجوانان بيشتري به اين سوالها «من فكر مي‌كنم كه فرد ارزشمندي هستم» و يا «در مجموع از خود خرسندم» پاسخ مثبت مي‌دهند. نوجوانان مسن تر نسبت به كم سن تر‌ها كمتر كج خلق، تحريك پذير و يا نسبت به تغييرات بدني خويش، خودآگاه مي‌باشند. گر چه هنوز قادر به ترك آشيانه نيستند اما با سرعت خود پرواز نموده و منظرگاهي از دوره بزرگسالي را براي خود ايجاد مي‌نمايند. به علاوه، آنان براي آينده خود طرح و نقشه كشيده ودرباره آن به تفكر مي‌پردازند. (

رشد شناختي نوجوان نيز بسته به جنس، ميزان اعتماد به نفس، نيازهاي ارتباطي، نحوه جدايي از والدين و استحكام روان شناختي فرد، براي هر نوجوان به طور جداگانه اي شكل مي‌گيرد. نكته بسيار مهم اين كه، بسياري از آسيب‌هاي رواني در دوران بزرگسالي در واقع ادامه مشكلات دوران كودكي و نوجواني است.

آشوب دروني، واكنشهاي انطباقي، بيگاني، بحران هويت از خصوصيت شايع اين دورة زندگي است. اضطراب، افسردگي، ترسهاي اجتماعي، امتناع از رفتن به مدرسه بخصوص در سالهاي تحصيلات دبيرستاني اكثراً همراه با اختلالات رواني و اختلالات شخصيتي به صورتهاي مختلف در اين دوره شايع هستند. عدم آشنايي و بي توجهي به تغييرات رواني در اين دوره ممكن است منجر به بروز مناقشات خانوادگي و اجتماعي شده و منشأ بسياري از انحرافات اخلاقي، پناه به اعتياد، دزدي و انواع تبهكاري در نوجوانان گردد. معمولاً اكثر پزشكان وقتي پسر يا دختري را مورد معاينه قرار مي‌دهند فقط به سلامت جسمي‌او توجه مي‌كنند. هم چنين معلمين مدارس نيز مرتكب چنين اشتباهي شده و به جاي توجه به رفتار و عكس‌العمل‌هاي نوجوانان فقط توجه به رشد جسماني، پيشرفت تحصيلي و معدل وي دارند و به هيچ وجه به مشكلات عاطفي و رواني او توجه نمي‌كنند و اين واقعيتي بسيار تأسف انگيز مي‌باشد. مراقبت از رشد رواني نوجوانان از نظر پزشك و آموزگار امري ضروري است. بايد رفتارهاي غيرطبيعي به موقع تشخيص داده شود تا از بروز هر گونه ناراحتي رواني جلوگيري به عمل آيد. (

اوان بزرگسالي (35-18)

اوان بزرگسالي از مراحل قبلي طولاني تر است. اين مرحله از پايان نوجواني تا حدود 35 سالگي ادامه دارد. در طول اين دورة، از والدين و سازمانهاي والدين مانند، مثل مدرسه مستقل مي‌شويم و به عنوان بزرگسالي پخته و مسئول شروع به كار كردن مي‌كنيم. اين دوره را صميميت در برابر انزوا نامگذاري كرده‌اند.

ميزان آشفتگي رواني بزرگسالان جوان[8] ، در سنين بين 20 تا 35 سالگي، درحدي نسبتاً بالا گزارش شده است. اين مرحله از زندگي، با بسياري از تغييرات در نقشها و پايگاهها (موقعيت فرد) همراه است و رويدادهاي زيادي را شامل مي‌شود كه نياز به سازگاري قابل توجهي دارند.

اين تغييرات و رويدادها شناخته شده‌اند و اتمام تحصيلات، ازدواج، داشتن اولين فرزندان، گرفتن اولين شغل، خريدخانه و احتمالاً نقل مكان از محل زندگي دوران كودكي را در برمي‌گيرند.اگر صرفاً تعداد رويدادها پيش بيني كنندة آشفتگي باشد، انتظار مي‌رود كه جوانان دچار آشفتگي زيادي شوند و اين گونه نيز مي‌شود. با وجود اين با گذشتن از اين دوره آشفتگي كاهش نيز مي‌يابد. همراه با افزايش سن، تغييرات ديگري نيز روي مي‌دهد. جوانان پايگاهها و نقشهايي كسب مي‌كنندكه براي آنها منابعي را فراهم مي‌سازند. به همين شكل، افزايش دسترسي به منابع سبب غلبه بهتر به مشكلات و كاهش آشفتگي مي‌گردد. (

ما نوعي كار خلاق را به عهده مي‌گيريم و با ديگران، دوستان نزديك، روابط صميمي‌برقرار مي‌كنيم و پيوند زناشويي ايجاد مي‌نماييم. اريكسون صميميت را به روابط جنسي محدود نكرد. صميميت هم چنين به معني احساس نگراني و وفاداري، خود را بي‌پرده ابراز نمودن است. در يك رابطه صميمي، ما مي‌توانيم هويت خود را با هويت ديگري يكي كنيم يا به آن پيوند دهيم بدون اينكه آن را در اين فرآيند پنهان سازيم يا از دست بدهيم.

افرادي كه قادر به برقراري چنين صميميتي‌در اوان بزرگسالي نيستند، احساس مي‌كنند منزوي هستند. آنها از تماسهاي اجتماعي اجتناب نموده و ديگران را رد مي‌كنند. حتي شايد نسبت به آنها پرخاشگر نيز بشوند. آنها ترجيح مي‌دهند تنها باشند، زيرا از صميميت مي‌ترسند و آن را تهديدي براي هويت من خودشان مي‌دانند. ميانسالان[10]

در دوره ميانسالي كه بين 35-55 سالگي است، افراد به طور متوسط از بيشترين سطح سلامت و رفاه و كمترين ميزان اختلال رواني قابل تشخيص برخوردارند (كسلر[11] و ديگران 1994) اين مرحله، مرحله پختگي و بالندگي است كه طي آن بايد فعالانه و به طور مستقيم به آموزش و هدايت كردن نسل بعدي بپردازيم. افراد به بالاترين سطح درآمد و كنترل فردي دست مي‌يابند و داراي بهترين وضعيت سلامت جسماني هستند. هويت يا حرفه‌اي خود را تماماً به دست آورده‌اند و فرزندانشان در سنيني قرار دارند كه بايد به قصد ادامه تحصيل و يا تشكيل خانواده خانه را ترك كنند، و تغييرات مكرر در زندگي آنها بسيار اندك‌اند. اين تركيب پايگاه اجتماعي، دسترسي به منابع، و وقوع رويدادهاي بسيار اندك در زندگي، منجر به احساس خوشبختي نسبتاً زياد فرد مي‌شود.

در اين گروه سني، افرادي كه تحصيلات  و درآمد بالا دارند، بالاترين سطح سلامت و خوشبختي را نشان مي‌دهند و برعكس افرادي كه فاقد اين موارد هستند داراي پائين ترين سطح خوشبختي اند. به اين ترتيب آثار تحولات قبلي زندگي در دوره‌هاي بعدي زندگي نيز احساس مي‌شود.

سالمندي[12] (55 سالگي به بعد)

در مرحله آخر رشد رواني اجتماعي، يعني باليدگي و پيري، ما با انتخاب بين انسجام من يا نااميدي مواجه مي‌شويم، نگرشهايي كه شيوة ارزيابي ما از كل زندگي‌مان را تحت تأثير قرار مي‌دهند. در اين زمان تلاشهاي عمده ما در حال اتمام يا نزديك به اتمام
هستند. اين مرحله زمان تأمل، زمان بررسي كردن زندگي‌مان و ارزيابي نهايي آن است

نزد افراد بالاي 55 سال، با گذشت زمان تدريجاً افزايش مي‌يابد.

اين افراد معمولاً گرفتار مشكلات و مسائل خاصي هستند. يكي از مشكلات عدم فعاليت و قدرت انرژي جواني است. اغلب مردان پير، از كار خود بازنشسته شده اند و يا اينكه قدرت ارائه كار را ندارند، بنابراين اكثراً احساس ناايمني و تنهايي و از دست دادن مقام اجتماعي مي‌كنند، آنها اين تصور را دارند كه كسي به وجود آنها احتياج ندارد و ديگران برايشان اهميتي قائل نيستند واقعيت آنها خيلي شبيه كودكي است كه والدينش او را طرد كرده باشد.(تاسيك مارك به نقل از عبدالهي، 1386).

از ديگر رويدادهاي اين دوره مي توان يائسگي در زنها، ترك خانه به وسيله فرزندان وخالي گذاشتن آشيانه، به خطر افتادن سلامتي، فوت يكي از طرفين و برخي بيماريها از جمله آلزايمر و ساير اختلالهاي پيري را نام برد