جنسیت و سلامت روان
از ديدگاه كائسارو منير(2004) تفاوت دو جنس اغلب حاصل تجربههايي است كه فرد در طول زندگي كسب ميكند و اين باور وجود دارد كه مردان گرايش بيشتري به فعال بودن، ارائه راهبردهاي مقابلهاي مسئله محور و تكليفهاي جهت دار، پرخاشگري و راهبردهاي مقابلهاي سازش يافته دارند (لازاروس1980 نقل از فرايدنبرگ و لوئيس 1996، رنك و كريزي2003، ريكليتيس، نوآم و ريپل 1999) بالعكس زنها ارزيابي مثبتتري از توانايي حل مسئله و ادراكهايشان دارند، رفتارهاي اجتنابي و بين فردي بيشتري را به كار ميبرند، از حمايت اجتماعي بيشتري برخوردارند و سطح حرمت خود بالاتري دارند. هم چنين سطح واكنش پذيري نسبت به وقايع تنيدگي زا و بهرهگيري از راهبردهاي «هيجان محور» در آنها بيشتر است.
گروهي ديگر از پژوهشگران (بالدوين و ديگران 1997؛ فرايدنبرگ 1997 و فرايدنبرگ و لوئيس2004) با ابراز ترديد در مورد اين يافتهها، چنين مطرح كردهاند كه اگر چه دخترها بيشتر از پسرها درباره وقايع منفي زندگي صحبت ميكنند، اما تفاوت معناداري در ميزان تعامل بيماري ـ تنيدگي به عنوان كنش جنسي وجود ندارد و شواهدي مبني بر اينكه يك جنس در معرض خطر بيشتر باشد، ارائه نشده است. بنابراين به نظر ميرسد كه تجربههاي كلي تنيدگي در طول نوجواني در دخترها و پسرها مشابهند.
پژوهشگران ديگري نيز تلاش كردهاند كه نقش تفاوتهاي جنسي در به كار بردن راهبردهاي مقابله اي سازش نايافته را بررسي كنند. براي مثال ريكليتيس و ديگران 1999) وجود همبستگي منفي بين مقابله اجتنابي و سازش يافتگي كلي در دختران را گزارش كردهاند.
پژوهشهاي متعدد نشان دادهاند كه مشكلات رفتاري پسران بيشتر از دختران است. کلارک و فرایدمن 1987 به نقل از ناف خاطر نشان کردهاند که تعدادبیشتری از پسران در مقایسه با دختران از مشکلات گویایی و رفتاری مانند لکنت زبان و خواندن رنج ميبرند. مجموعه باز نگرش شده تشخيصي و آماري انجمن روانپزشكي آمريكا فراواني كودكاني را كه داراي لكنت زبان هستند. 5 درصد و نسبت پسران به دختران را سه برابر ذكر ميكند.
به نوشته هربرت (1975) يك توافق تقريباً جهاني وجود دارد كه پسران نسبت به دختران ناسازگاري بيشتري دارند. اين تفاوت به انتظارات متفاوتي كه جامعه از آنان دارد نسبت داده شده است. به علاوه، معلمين هم دختران را نسبت به پسران سازگارتر توصيف ميكنند كه ممكن است دليل آن اين باشد كه رهنمودهاي اجتماعي براي سازگاري دختران مانند ساكت بودن، نجابت، زندگي در خانه و امثال آن با اطلاعات معلمين از بهنجاري، بيشتر موافق باشد تا آنچه كه براي پسران مثل پرخاشگري، خودنمايي و مستقل بودن پسنديده و سازگار توصيف شده است.
كاپلان و سادوك اظهار ميكنند كه دختران بيش از پسران از نقش جنسي خود ناخشودند. در يك مطالعه انجام شده در ايران نيز مشخص شد كه بيش از 3/1 دختران از دختر بودن خود ناراضي هستند در حالي كه اين نسبت در پسران به كمتر از 3/1 آنها ميرسيد
برخي از محققين نقشهاي جنسي متفاوتي را كه هر يك از دو جنس به عهده دارند دليل مشكلات متفاوت پسران و دختران مطرح ميكنند. بلاك (1983) در مروري بر مطالعات انجام شده در دهههاي 1950، 1960، 1970 اظهار نموده است كه والدين پسران را در مقايسه با دختران در رقابت، پيشرفت، كنترل احساس خود، استقلال و تقبل مسئوليت شخصي بيشتر تشويق ميكنند. هم چنين پسران بيش از دختران تنبيه ميشوند و پدران به خصوص نسبت به آنان اقتدار بيشتري به كار گرفته و نسبت به ايشان محدودكننده تر و قاطع تر بوده و رفتارهايشان را كه از نظر سنتي مردانه نيست تحمل نميكنند. برعكس، در پرورش دختران از تنبيه كمتر استفاده ميكنند، تماسهاي بيشتري با آنان داشته و از صداقت و درست كاريشان نيز مطمئنتر هستند.
ماكوبي و چاكلين(1984) با بررسي جامع تفاوتهاي جنسي به اين نتيجه رسيدند كه «شباهت دو جنس در عزت نفس تا هنگام نوجواني به ميزان زيادي مشابه هم است» گر چه اطلاعات مربوط به دوران پس از نوجواني متناقض است، برخي شواهد نشان ميدهند كه عزت نفس زنان ممكن است با افزايش سن كاهش يابد. ناواس (1981) با مطالعهاي بر روي آزمودنيهاي مذكر و مونث در سنين 18 و 26 سالگي دريافت كه زنان كاهش آشكاري در ميزان توانائيهاي لازم براي غلبه بر مشكلات زندگي و مقابله با هيجانات نشان ميدهند، در حالي كه مردان در اين زمينهها از 18 سالگي به بعد افزايش نشان ميدهند.
برخلاف فقدان تفاوتهاي جنسي آشكار در عزت نفس كلي، شواهد قابل ملاحظهاي وجود دارد كه نشان ميدهد دختران و زنان در مقايسه با پسران و مردان، فاقد اعتماد نسبت به تواناييهاي خود در موقعيتهاي موفقيت آميز خاص هستند
کار موجب ارتباط فرد با جامعه، ابقاء عزت نفس، احساس ارزشمندی خویش و مسئولیت پذیری، کسب هویت و احتراز از پوچی است.
کار جوهر حیات انسان بوده و آثار مادی و معنوی فراوانی در زندگی فردی و اجتماعی او دارد. کار و تلاش در جنبه فردی موجب به کار افتادن عضلات و ورزیدگی آنها و تأمین سلامت جسميشخص شده و در بعد روانی آثار و عواقب تنبلی را که ميتواند منجر به حساسیت، زودرنجی، عصبیت، پرخاشگری، احساس یأس و افسردگی گردد، از بین ميبرد علاوه برآن، کارکردن موجب تجربهاندوزی، استقلال و اعتبار شخص شده و رو در روي با مشکلات را برایش اسان ميگرداند. تحقیق نشان ميدهد که بعد از سلامت جسمانی توفیق شغلی مهمترین عامل سلامت روان و شادکاميو سلامت انسانهاست. (
آثار اجتماعی و اقتصادی کار بر کسی پوشیده نیست. هر فردی در اجتماع به منظور تشریک مساعی با دیگران و معاش خویش ناچار است که کاری انجام دهد. به علاوه در جهت رشد و توسعه جامعۀ خود، فرد لازم است که شغلی را عهده دار شده و در ایفای آن نیز به خوبی همت گمارد تا اوضاع اقتصادی خانواده و جامعه وضع مطلوبی پیدا کند. از سوی دیگر بیکاری آثار بسیار فراتر از فقدان درآمد دارد. بیکاری اعتیاد به مواد مخدر،الكسيم، خودکشی، دیگر کشی و خشونت و بیماری روانی را افزایش ميدهد
باسکال چنین معتقد بود که «مصدر کلیه مفاسد فکری و اخلاقی بیکاری است» هر کشوری که بخواهد این عیب بزرگ اجتماعی را رفع کند باید مردم را به کار وادارد تا آن آرامش عمیق روحی که عده معدودی از آن آگاهند در عرصه وجود افراد برقرار شود.
مشكل بيكاري در دهههاي اخير به صورت يكي از مسائل بسيار حاد كشورهاي توسعه نيافته درآمده است. در كشورهاي عقب افتاده جنبههاي بيكاري در تار و پود جامعه نهفته و به صورت مزمن درآمده است و عقب ماندگي در فناوري در پارهاي موارد، مسئله را لاينحل نشان ميدهد. تفاوت بيكاري در كشورهاي توسعه يافته و توسعه نيافته در اين است كه در كشورهاي توسعه نيافته بيكاري دامنگير جوانان و افراد تحصيلكرده است، در حالي كه بيكاري در كشورهاي گروه اول، افراد مسن و بي مهارت را در بر ميگيرد. اين پديده را در اصلاح «رشد بدون اشتغال» مينامند
اشتغال و بيكاري دو واژه مخالف هم هستند. منظور از اشتغال، مجموع فعاليتهايي است كه در يك دوره معين در مقابل آن مزدي پرداخت ميشود. در حالي كه بيكاري پديده اي اجتماعي است و ناشي از افزايش عرضه نيروي كار بر تقاضاي آن ميباشد و ميتواند به شكل عدم اشتغال ناشي از ناتوائيهاي جسماني (كم سني، پيري، بيماري، معلوليت و حوادث)، عدم اشتغال ناشي از روشهاي انگل پروري ناشي از برخي از انواع درآمدها و يا عدم اشتغال ناشي از نبودن فرصت كاري متناسب با استعداد، حرفه و رشته تحصيلي و تجربيات فردي باشد
قلي پور (1381) معتقد است بيكاري در شرايطي محقق ميشود كه جمعيت فعال عملاً فعاليت اقتصادي نداشته باشد به تعبير ديگر، زماني كه عرضه نيروي انساني بيشتر از تقاضاي آن باشد، پديده بيكاري رخ ميدهد. بيكاري ميتواند به صورت پنهان يا آشكار بروز يابد. بيكاري پنهان به وضعيتي گفته ميشود كه در آن كارگران ممكن است به ظاهر فعال باشند ولي به طور فاحشي بهره وري اندكي دارند. در حالي كه بيكاري آشكار به وضعيتي گفته ميشود كه فرد آماده فعاليت حرفهاي، خدماتي، كشاورزي و نيروي كار ساده است اما نميتواند موقعيتي براي اشتغال پيدا كند.
صدق گويا(1381) مطالعاتي در زمينه سه دسته عوامل تأثيرگذار بر وضعيت بازار كار جوانان به عمل آورده است. اين سه دسته عوامل عبارتند از: ويژگيهاي فردي مانند سن، جنس، ميزان تحصيلات و وضع مهارت و داشتن معلوليت؛ ويژگيهاي خانوادههاي با يك سرپرست (تك والدي) با ميزان درآمد خانوار و ويژگيهاي محلي و منطقهاي مانند نرخ بيكاري منطقهاي يا استاني. او به اين نتيجه رسيده كه سن، بيش از جنس و سطح تحصيلات در بيكاري موثر است؛ يعني جوانان 15 تا 25 ساله بيش از بزرگسالان در معرض بيكاري هستند. سطح پائين تحصيلات يك عامل موثر و معني دار در ابتلا به بيكاري است و اين موضوع مهمياست كه بدانيم چه عواملي باعث تصميم گيري در خصوص ترك مدرسه است. ميكل رايت[11] در سال 1989، وضعيت خانوادگي، يعني ميزان تحصيل والدين، طبقه اجتماعي و اقتصادي خانواده و تعداد خواهران و برادران در خانوادههاي پرجمعيت را به عنوان مهمترين عوامل معني دار در ترك تحصيل معرفي نمود.
بيكاري و عدم تعهد به كار سبب به مخاطره افتادن امنيت اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و سلامت رواني افراد جامعه ميشود. در ميان گروههاي مختلف اجتماعي، جوانان، زنان، سالخوردگان، معلولان، بزهكاران يا ناسازگاران و افرادي كه اختلال شخصيت دارند، بيشتر در معرض بيكاري، ترك تحصيل و عدم اشتغال قرار دارند. بيكاري اثرهاي ويرانگري بر سلامت رواني افراد دارد.
اغلب مطالعات در زمينه اثرات بيكاري بر سلامتي نشان ميدهند كه بيكاري با افزايش مصرف الكل، افزايش بيماريهاي جسمي، بالا رفتن ميزان افسردگي، اضطراب تجربة «روزهاي بد» فكر خودكشي و افزايش مصرف داروهاي آرام بخش در ارتباط است.
نظريه «محدوديت عمل» در توجيه تاثير بيكاري و ترك تحصيل در سلامت روان افراد ارائه شده است.. مطابق با اين نظر از دست دادن كار سبب محدود شدن منابع فرد و به تبع آن فقر تجارب او ميشود كه پيامد آن بدين صورت است كه افراد، آينده معنيداري براي خود ترسيم نكنند و بنابراين بهداشت رواني آنها تقليل يابد
)
بانكز[12] (1983-1980) نشان داده است كه افراد از طبقه اجتماعي ـ اقتصادي پائين، تعهد بيشتري به اشتغال دارند زيرا نياز بيشتري به كار دارند و بنابراين با از دست دادن كار، بيش از افراد طبقه اجتماعي اقتصادي بالا از نظر رواني آسيب ميبينند.
ساختار انسان از نيروها و غرايز گوناگون تركيب يافته كه هر يك از آن غرايز بايد به طور طبيعي و صحيح پاسخ داده شوند و قطعاً عدم توجه به نيازهاي فطري و غريزي موجب نارسايي يا طغيان و بيماريهاي رواني و انحراف از جادهي مستقيم است. نيرومندترين غرايز، غريزه جنسي است كه بايد به نحو شايسته و صحيح ارضا گردد. ازدواج يگانه طريق سالم براي پاسخ مثبت دادن به غريزه جنسي است كه هيچ چيز جايگزين آن نخواهد شد ( غريزه جنسي نيروي فوق العاده اي دارد كه مهار آن خصوصاً در ابتداي جواني كه اين نيرو دراوج خود قرار دارد بسيار سخت خواهد بود. عدم ارضاي اين غريزه احساس رضايت مندي جوان از زندگي را كاهش خواهد داد. عدم رضايتمندي از زندگي با بيماريهاي رواني و جسميزيادي همراه خواهد بود. فردي كه از زندگي راضي نباشد مسلماً تلاش و فعاليت اجتماعي و اقتصادي نخواهد داشت.
استاد مظاهری (1371) نیز دلیل اهمیت ازدواج از نظر اسلام را در دو مورد عنوان کرده است. اول اینکه به سبب ازدواج غریزه جنسی امکان ميیابد که از راه مشروع و معقول ارضاء شده و سر به عصیان نگذارد و به علاوه از آن جا که عدم ارضاء این غریزه از راه خداپسندانه و معقول سبب بروز فسادهای زیاد ميشود،اسلام مطابق فطرت و خواست انسان امر به ازدواج و تشکیل خانواده داده است. دیگر اینکه خانواده مکتب انسان سازی است و در محیط خانه است که افراد رشد و کمال ميیابند. در این محیط است که همسران فرزندان خود را با اعمال خویش اموزش ميدهند و با تکرار خوبیها و با ایجاد عادات مطلوب سبب بروز رفتارهای مناسب در آنان ميگردند. در این محیط است که انسانها آرامش و اطمینان خاطر ميیابند و اضطرابها و نگرانیها از آنان دور ميشود.
عدم توجه به ازدواج به خصوص در سنين بالا ممكن است معلول نارسايي شخصيت، ترس از تعهد و به هر حال يك نقطه ضعف در رشد رواني فرد محسوب گردد. جوانان و بزرگسالاني كه ازدوداج نكردهاند هميشه بلاتكليف و سرگردان، زندگي كرده و اكثراً با توسل به لذت طلبيها و كامجوييهاي بدلي به دنبال تكيهگاههاي حقيقي و كاذب ميگردند و در اين صورت نيز از فشارهاي رواني آسوده نميشوند. آمار نشان ميدهد كه بيماران مجرد بيشتر از بيماران متأهل در بيمارستان ها بستري ميشوند دليل اين مسأله شايد اين باشد كه اشخاص متأهل غالباً به جاي آنكه به بيمارستان منتقل شوند در منازل خود تحت مراقبت قرار ميگيرند و همسرانشان از آنان پرستاري ميكنند. از طرف ديگر تحمل فشار و درد بدون شك از راه همكاري و همانندسازي و حمايت متقابل عاطفي كه از يك ازدواج صحيح به دست ميآيد بيشتر ميشود. تحقيقات حكايت از اين مسأله دارند كه مسائل حل نشده جنسي، اغلب به خستگي و فرسودگيهاي جسميو روحي مزمن و ضعف اعصاب ميانجامد. از طرف ديگر افراد متأهل از آنجايي كه مسئوليتها و وظايف مختلفي را دارا ميباشند احساس ميكنند كه وجودشان مورد احتياج است و چنين احساسي، خود از اختلالات رواني و جسميجلوگيري ميكند و يا از احتمال بروز آن ميكاهد.
به نوشتههامبورگ(1989) مطالعات انجام شده اخیر نشان ميدهد که میزان بزهکاری پس از ازدواج کاهش ميیابد. همچنین تشکیل خانواده شبکه حمایت فرد را وسیعتر ميگرداند و این امر خود ميتواند دلیلی برای مقاوت در برابر استرسها و بحرانهای زندگی باشد. به علاوه، برخی از روان شناسان شیوع بعضی از انواع بیماریهای روانی را در خانههای تک نفری تشخیص دادهاند.).
در همين زمينه، مطالعات اداره بهداشت عموميآمريكا در سال 1990 نشان ميدهد كه بين سلامت رواني و ازدواج، ارتباط معنيداري وجود دارد. افراد متأهل در مقايسه با افراد مجرد در وضع بهتري از سلامت روان قرار دارند.
اين مسئله وقتي بغرنج تر خواهد شد كه نيروي جوان جامعه دچار عدم رضايتمندي از زندگي شود. اين نيرو نه تنها نخواهد توانست باعث توسعه كشور گردد بلكه در نقش نيرويي مخرب عمل خواهد كرد.
از جمله عواقب تأخير ازدواج ميتوان به موارد زير اشاره كرد:
1ـ افزايش اختلالات رواني، خانوادگي و فرهنگي
2ـ گسترش فساد و فحشاء
3ـ نداشتن نظم و برنامه ريزي در زندگي و اداره آن
4ـ متزلزل شدن پايههاي شخصيت و كاهش خودباوري و عزت نفس جوانان
5ـ افزايش وسواس، افسردگي، اضطراب و پرخاشگري
6ـ رشد انواع جرائم و آسيب هاي اجتماعي
7ـ افزايش ميزان خودكشي
8ـ افزايش ازدواجهاي غيررسمي
9ـ بيميلي به كار، فعاليت، درس و مطالعه و معاشرت با دوستان
10ـ افزايش جمعيت جواني كه به زندان وارد ميشوند